فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار. كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار. خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار. نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار. خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟ خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار
هميشه آنقدر ساده نرو و مگذر، لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند..! و تو.. هيچ وقت او را نديده اي.!
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد.....دلم براي کسي تتگ است که با زيبايي کلامش مرا در عشقش غرق ميکند...دلم براي کسي تنگ است که تنم آغوشش را مي طلبد.....دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها و روزها صبر ميکند.........
زندگی واسه ما آدما مثل دفتره ! برگ اولش رو خوش خط مينويسی و دوست داری به آخرش برسی. وسطش خسته ميشی بد خط مينويسی و هی برگه حروم ميکنی اما آخرش که رسيد . . . جا کم مياری ، حسرت ميخوری که چرا برگه هاشو حروم کردی.؟؟؟؟؟!!!!!!
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط عرفان |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید+در بهاری روشن از امواج نور+در زمستانی غبار آلود و دور+ یا خزانی خالی از فریاد و شور +