تبليغاتX
رشکان
رشکان

اين است دفتر سياه مشق آلام دلم بخوان و بينديش و مرهمي برريش دلم گذار و يا........


نازنینم

امروز دلم هواي با توبودن كرده

چشمانم شوق نگاه تورادارد

كاش ميتوانستم لحظه اي ببينمت

و دوباره دردرياي چشمانت غرق شوم


افسوس كه نميتوانم انچه كه در دل دارم بيان كنم

 زبانم قاصر است

ودستم ناتوان از رسم احساسم

اخر چگونه ثابت كنم دوستت دارم ؟

چه كنم ؟ توبگو

چگونه ميتوانم از وراي سيمهاي فلزي

از اين دنياي مجازي احساسم را به تو نشان دهم؟



كاش فرصتي به من ميدادي؟

كاش چشمانم را ميديدي كه عشقم رافرياد ميزنند


تنهايي عذابم ميدهد

خسته ام از تكرار زندگي

تورا ميخواهم كه تكيه گاهم باشي

از پاافتاده ام توان ايستادن


ندارم .گناه من چيست ؟

كه دوستت دارم

ميخواهم با توباشم و در تو ذوب شوم


بغضي گلويم راميفشارد

گوشه خلوتي ميجويم تا رهايش كنم

غرورم نميگذارد

اينجا گريه سر دهم تنها تو


ميتواني اشكهايم راببيني

اشكي كه از چشمه قلب دردمندم جاري است



نازنينم :

باورم كن و بگذار با تودوباره جان بگيرم

ميخواهم زندگيم را باتو رونق دهم


خنده را به لبانم بازگردان

چه سخت غريبه اند اين دوباهم

تو ميتواني اشتيشان دهي؟؟


دست مهرم را رد نكن

دستي كه دست تورا ميجويد

واگر يكي شوند

دنياي تازه اي ميسازند از جنس عشق


ميشود دوباره فرهاد وشيريني ساخت

ميتوان ليلي و مجنون بود اگر چشمانت ياري ام كنند


كاش كلمات جان داشتند

و ميتوانستند احساس مرا فرياد بزنند تا باورم كني

اما اميد دارم كه روزي باورم كني

وميدانم كه دور نيست پيوند دستهايمان به اميد ان روز

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط عرفان |

سوسانو

 

عکسهای سوسانو

جمعه دهم مهر 1388 توسط عرفان |

قلب

قلب:

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

 

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم

چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط عرفان |

خسته ام

 

خسته ام

 

خسته ام . خسته اي كه ديگر حتي تحمل اين خستگي ها را نيز ندارد .

پاهايم ناي راه رفتن ، اين راه رفتن هاي بيهوده ، در اين راه هاي تاريك

در اين وحشت سراي زندگي و در اين افكار بي هدف را  ندارد .

چشمانم ناي ديدن ، ديدن نامردمي ها ، نامردي ها و

گذشتن هاي آشناها از هم ، همچون غريبه ها را ندارد .

چشمانم ديگر حتي توان  باريدن را نيز ندارد .

دستانم جان چنگ زدن هاي بيهوده و ريسمان دريدن هاي مكرر

و بي نتيجه را ندارد .

جان نوشتن ، نوشتن حرف هاي دلم

دلي كه در نبرد با زمان تباه شده است ، را ندارد .

ديگر در دستانم توان اينكه عشق را گدايي كنند نيست .

ديگر در خود توان جنگيدن با سرنوشتي كه از پيش تعيين شده است

و ستيز با آن در عاقبت و نهايت امر تاثيري ندارد را نمي بينم .

دلم حتي ديگر توان عاشقانه زيستن را ندارد .

قلبم پر از نشانه هايي از زخم هايي است كه در راه زندگي نصيبش شده است .

مغزم ديگر قدرت اعتماد كردن را ندارد .

روزگار حتي اعتماد را برايم باقي نگذاشته و از من ستانده .

اما يك كار را مي خواهم انجام دهم و آن اين است كه تمام توانم را

در دستان و گلويم جمع كنم و از اعماق وجودم فرياد سر دهم

تا آنجا كه صدايم به عرش كبريايي برسد و بگويم :

چرا ؟ چرا من ؟ تا كجا بايد پيش روم ؟ بگويم كه خسته است اين تن رنجورم

و احتياج به مرهمي دارد كه آرام گيرد .

 و در همين حين دستانم را بالا برم و بخواهم كه ديگر تمام شود

و زمانه سر سازگاري با من بگذارد ، دعا كنم ،

دعا كنم به درگاه خداوند مهربان كه مرا نجات دهد .

چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط عرفان |

اگه...

tifooses  سرزمین عشق

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط عرفان |

عشق حقیقی

عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط عرفان |

18/2

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط عرفان |

1352

         ترس از آمدن لحظه وداع لذت بودنت را از یادم برده است.

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط عرفان |

بعد تو

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست


یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط عرفان |

دوستت ذارم

ميدونم برات عجيبه ، اينهمه اصرار و خواهش

                 اينهمه خواستن دستات بدون حتي نوازش

ميدونم كه خنده داره ، واسه تو تويي كه هردم

                ميگذري از من و ميري اما من باز برميگردم

ميدونم برات عجيبه ، من با اونهمه غرورم

               پيش همه ي بديهام چه جوري بازم صبورم

ميدونم واست سئواله ، كه چرا پيشت حقيرم

               دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم

ميدوني چرا هميشه ، من بدهكار تو ميشم؟

              وقتي نيستيم يه جوري با خيالت راضي ميشم؟

ميدوني واسه چي از تو ، بد ميبينم و ميخندم؟

             تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبندم؟!

چاره اي جز اين ندارم ، آخه خون شدي تو رگهام

             ميميرم اگه نباشي بي تو من بد جوري تنهام !!!

چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط عرفان |



مرگ من روزی فرا خواهد رسید+در بهاری روشن از امواج نور+در زمستانی غبار آلود و دور+ یا خزانی خالی از فریاد و شور +

30nema31