|
خسته ام
خسته ام . خسته اي كه ديگر حتي تحمل اين خستگي ها را نيز ندارد .
پاهايم ناي راه رفتن ، اين راه رفتن هاي بيهوده ، در اين راه هاي تاريك
در اين وحشت سراي زندگي و در اين افكار بي هدف را ندارد .
چشمانم ناي ديدن ، ديدن نامردمي ها ، نامردي ها و
گذشتن هاي آشناها از هم ، همچون غريبه ها را ندارد .
چشمانم ديگر حتي توان باريدن را نيز ندارد .
دستانم جان چنگ زدن هاي بيهوده و ريسمان دريدن هاي مكرر
و بي نتيجه را ندارد .
جان نوشتن ، نوشتن حرف هاي دلم
دلي كه در نبرد با زمان تباه شده است ، را ندارد .
ديگر در دستانم توان اينكه عشق را گدايي كنند نيست .
ديگر در خود توان جنگيدن با سرنوشتي كه از پيش تعيين شده است
و ستيز با آن در عاقبت و نهايت امر تاثيري ندارد را نمي بينم .
دلم حتي ديگر توان عاشقانه زيستن را ندارد .
قلبم پر از نشانه هايي از زخم هايي است كه در راه زندگي نصيبش شده است .
مغزم ديگر قدرت اعتماد كردن را ندارد .
روزگار حتي اعتماد را برايم باقي نگذاشته و از من ستانده .
اما يك كار را مي خواهم انجام دهم و آن اين است كه تمام توانم را
در دستان و گلويم جمع كنم و از اعماق وجودم فرياد سر دهم
تا آنجا كه صدايم به عرش كبريايي برسد و بگويم :
چرا ؟ چرا من ؟ تا كجا بايد پيش روم ؟ بگويم كه خسته است اين تن رنجورم
و احتياج به مرهمي دارد كه آرام گيرد .
و در همين حين دستانم را بالا برم و بخواهم كه ديگر تمام شود
و زمانه سر سازگاري با من بگذارد ، دعا كنم ،
دعا كنم به درگاه خداوند مهربان كه مرا نجات دهد . |